۶م دی
۱۳۸۷
روزهای کودکی چه زود خسته گشت و خمید
سالهای دیر پای پیرمایه را چه کنم
باز شنبه های بی نشان انتظار رسید
این خزان و آسمان پر گلایه را چه کنم
این سکوت نا تمام پر کنایه را چه کنم
شعر از مرتضی کفایتی از اینجا
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
……
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
از پای منشین
… آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
اوا قربونش :*
هوووووم …