Main image
۶م دی
۱۳۸۷
written by لیتل انجل

روزهای کودکی چه زود خسته گشت و خمید

سالهای دیر پای پیرمایه را چه کنم

باز شنبه های بی نشان انتظار رسید

این خزان و آسمان پر گلایه را چه کنم

این سکوت نا تمام پر کنایه را چه کنم

شعر از مرتضی کفایتی از  اینجا

۳ نظر

  • دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
    رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
    و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
    سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
    از حرکات ناکرده
    اعتراف به عشق های نهان
    و شگفتی های بر زبان نیامده
    در این سکوت حقیقت ما نهفته است
    حقیقت تو و من
    .
    .
    .
    برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
    که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
    گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
    برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
    و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
    و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
    .سخن بگوییم
    ……
    چند بارامید بستی و دام برنهادی
    تا دستی یاری دهنده
    کلمه ای مهر آمیز
    نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
    چند بار دامت را تهی یافتی؟
    .
    از پای منشین
    … آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
    .

    • اوا قربونش :*

      • هوووووم …

        *

        * (بقیه نخواهند دید)