ساعت از ده یه کمی گذشته بود ،شدیدا خسته از سر کار در اومدم هوا محشر بود و باد که تو صورتم خورد حس خوب سرخوشی داشتم با همه خسته گیم … به سمت گاراژ حرکت کردم وسط گاراژ نرسیده بودم که دیدن مردی که دنبال یه ماشین میدوید توجه ام رو جلب کرد.
از دور بر اندازش میکردم و متوجه نبودم که ضربان قلبم هم بیشتر شده و قدم هام تند تر … نزدیک تر که شدم حس کردم اون هم قدماش به سمت من تند شده و تازه چهره اش رو که با یکی از این ماسک های ترسناک صورت جزامی هالووین پوشونده بود دیده بودم و ترسم بیشتر شده بود .
اینجا دیگه شروع کردم به دویدن سمت ماشین ، نفهمیدم چطوری رسیدم و کِی درو باز کردم و پریدم تو ماشین و قفل رو زدم و مردک پشت در رسیده بود و به پنجره میزد!
دست و پاهام شدیدا میلرزید ، به هر بد بختی بود استارت زدم ، پام اونقد میلرزید که نمیتونستم گازو فشار بدم اما چهره کریه مردک و ضرباتش به در و بدنه ماشین بهم قدرت داد تا از
پارک در بیام و گازشو بگیرم .. هر چند او هم چند قدمی همراهم شد و بعد بی خیال شد……
لرزش بدنم و به خصوص پاهام به قدری بود که توان رانندگی نداشتم … هر طور بود به جاده اصلی رسیدم و به اندازه کافی از محل دور شده بودم ، زدم کنار و زدم زیر گریه ( حالا این گریه واسه چی بود خودمم نمیدونم :دی ) خیلی ترسیده بودم! میگن جون عزیزه باور نداشتم.
یه کمی که حالم بهتر شد بین زنگ زدن به ۹۱۱ و کلی عذاب و درد سر این وقت شب و تماس با دوستی عزیز البته صحبت با دوست رو انتخاب کردم تا کمی آرامش گرفتم و به خودم مسلط شدم .
یه کم آب خوردم ، دیگه نمی لرزیدم و حالم بهتر شده بود اما هنوز تو شوک بودم … به سمت خونه راه افتادم
تو راه همش فکر میکردم : اگه یه قدم دیر تر رسیده بودم چی؟ اگه قدم هامو تند نکرده بودم چی؟ اگه اون زودتر متوجه من شده بود و بیرون ماشین غافلگیرم کرده بود چی؟
اما خب شکر که به خیر گذشت ولی واقعا آدم از یه لحظه دیگه اش خبر نداره ! به همین راحتی یه سر خوشی در عین خستگی به یه کابوس تبدیل میشه که همین الان از نوشتنش هم دستام بلرزه !
میتونستم تو این لحظه نباشم یا یه جایی باشم که …….
تو کل راه به همه عزیزام فکر میکردم ، به اینکه همین که رسیدم خونه به همشون زنگ میزنم و کلی حرف میزنم ، به اینکه تو اولین فرصت نه یه فرصت ایجاد میکنم و به دیدارشون میرم و خیلی چیزای دیگه که شاید مسخره به نظر بیاد ولی ذهنم همش دور اینا میچرخید و اینو یادم می آورد که خودم هم نمیدونم چرا :
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ………… که تا ناگه زیکدیگر نمانیم ……….
نا گه !!
نا گه ….
ناگهی که نمیدونیم کیه…
اهه! واقعن یعنی قصد دزدیای چیزی داشته؟ شاید فقط ترسوندهتت نامرد! چه بد وضعی بوده ها! خوبی حالا؟
__________________
لیتل انجل : نمیدونم مکین جونم هر چی بود که منو به شدت ترسوند یعنی اگه قصدش این هم بود بهش رسید :ی
انجل جان خوشحالم که سرحالی و اتفاق بدی برات نیفته. منم وقتی تحت استرس شدید باشم ناخوداگاه گریه میکنم.
خدا خیلی رحم کرده… کلی هی تند تند میخوندم که برسم به آخرش و ببینم که چیزی نشده برات. بس که استرس گرفته بود منو:(
خیلی خوشحالم که یه دوست خوب اونجا بوده تا آرام بخش باشه و آبی باشه روی آتیش. و کلی خوشحال از اینکه صحیح و سالمین
شیطونه می گه بلند شم بیام اونطرف دنیا بزنم درگوشه هر چی نامرده ! مراقب خودت باش آبجی …
در حال خوندن دلم لرزید… داشتم سکته میکردم فکر کردم چه حالی داشتی اون لحظه… عجب آدمای نامردی پیدا میشن…
مواظب خودت باش ***