Main image
۹م دی
۱۳۸۷
ارسال شده توسط لیتل انجل

ساعت از ده یه کمی گذشته بود ،شدیدا خسته از سر کار در اومدم  هوا محشر بود و باد که تو صورتم خورد حس خوب سرخوشی داشتم با همه خسته گیم … به سمت گاراژ حرکت کردم وسط گاراژ نرسیده بودم که دیدن مردی که دنبال یه ماشین میدوید توجه ام رو جلب کرد.

از دور بر اندازش میکردم و متوجه نبودم که ضربان قلبم هم بیشتر شده و قدم هام تند تر … نزدیک تر که شدم حس کردم اون هم قدماش به سمت من تند شده و تازه چهره اش رو که با یکی از این ماسک های ترسناک صورت جزامی هالووین پوشونده بود دیده بودم و ترسم بیشتر شده بود .

اینجا دیگه شروع کردم به دویدن سمت ماشین ، نفهمیدم چطوری رسیدم و کِی درو باز کردم  و پریدم تو ماشین و قفل رو زدم  و مردک پشت در رسیده بود و به پنجره میزد!

دست و پاهام شدیدا میلرزید ، به هر بد بختی بود استارت زدم ، پام اونقد میلرزید که نمیتونستم گازو فشار بدم اما چهره کریه مردک و ضرباتش به در و بدنه ماشین بهم قدرت داد تا از

پارک در بیام و گازشو بگیرم .. هر چند  او هم چند قدمی همراهم شد و بعد بی خیال شد……

لرزش بدنم و به خصوص پاهام به قدری بود که توان رانندگی نداشتم … هر طور بود به جاده اصلی رسیدم و به اندازه کافی از محل دور شده بودم ، زدم کنار و زدم زیر گریه ( حالا این گریه واسه چی بود خودمم نمیدونم :دی ) خیلی ترسیده بودم!  میگن جون عزیزه باور نداشتم.

یه کمی که حالم بهتر شد بین زنگ زدن به ۹۱۱ و کلی عذاب و درد سر این وقت شب و تماس با دوستی عزیز البته صحبت با دوست رو انتخاب کردم تا کمی آرامش گرفتم  و به خودم مسلط شدم .

یه کم آب خوردم ، دیگه نمی لرزیدم و حالم بهتر شده بود اما هنوز تو شوک بودم … به سمت خونه راه افتادم

تو راه همش فکر میکردم : اگه یه قدم دیر تر رسیده بودم چی؟ اگه قدم هامو تند نکرده بودم چی؟ اگه اون زودتر متوجه من شده بود و بیرون ماشین غافلگیرم کرده بود چی؟

اما خب شکر که به خیر گذشت ولی واقعا آدم از یه لحظه دیگه اش خبر نداره !  به همین راحتی یه سر خوشی در عین خستگی به یه کابوس تبدیل میشه که همین الان از نوشتنش هم دستام بلرزه !

میتونستم تو این لحظه نباشم یا یه جایی باشم که  …….

تو کل راه به همه عزیزام فکر میکردم ، به اینکه همین که رسیدم خونه به همشون زنگ میزنم و کلی حرف میزنم ، به اینکه تو اولین فرصت نه یه فرصت ایجاد میکنم و به دیدارشون میرم و خیلی چیزای دیگه که شاید مسخره به نظر بیاد ولی ذهنم همش دور اینا میچرخید و اینو یادم می آورد که خودم هم نمیدونم چرا :

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ………… که تا ناگه زیکدیگر نمانیم ……….

نا گه !!

نا گه ….

ناگهی که نمیدونیم کیه…

۵ نظر

  • اهه! واقعن یعنی قصد دزدی‌ای چیزی داشته؟ شاید فقط ترسونده‌تت نامرد! چه بد وضعی بوده ها! خوبی حالا؟

    __________________
    لیتل انجل : نمیدونم مکین جونم هر چی بود که منو به شدت ترسوند یعنی اگه قصدش این هم بود بهش رسید :ی

    • انجل جان خوشحالم که سرحالی و اتفاق بدی برات نیفته. منم وقتی تحت استرس شدید باشم ناخوداگاه گریه میکنم.

      • خدا خیلی رحم کرده… کلی هی تند تند میخوندم که برسم به آخرش و ببینم که چیزی نشده برات. بس که استرس گرفته بود منو:(
        خیلی خوشحالم که یه دوست خوب اونجا بوده تا آرام بخش باشه و آبی باشه روی آتیش. و کلی خوشحال از اینکه صحیح و سالمین

        • شیطونه می گه بلند شم بیام اونطرف دنیا بزنم درگوشه هر چی نامرده ! مراقب خودت باش آبجی …

          • در حال خوندن دلم لرزید… داشتم سکته میکردم فکر کردم چه حالی داشتی اون لحظه… عجب آدمای نامردی پیدا میشن…
            مواظب خودت باش ***

            *

            * (بقیه نخواهند دید)