Main image
۱۹م دی
۱۳۸۷
ارسال شده توسط لیتل انجل

tired1

“افراد با محکوم کردن دیگران سعی میکنن از بار گناه و مسولیت خودشون شونه خالی کنن. ولی حقیقت اینه که هر کس همیشه به اندازهء خودش مقصره. نه کمتر و نه بیشتر…”


اینو میخونم و میبینم چقدر قشنگ گفته حس این لحظاتم رو … یادم میفته که چقدر مقصرم برای خیلی از اتفاقات … یادم میفته که چقدر خسته شدم ، خسته از انتظارات دیگران ،دیگرانی که همیشه حق باهاشونه … از اینکه حتی یه لحظه به خودشون اجازه نمیدن خودشونو بذارن جات و فکر کنن تو هم آدمی حتی اگه به ناحق اسمتو گذاشتی انجل !
یادشون میره تو هم ممکنه خسته شی ، ممکنه کم بیاری ، ممکنه تنهایی بخوای گاهی ، ممکنه حوصله کسی رو نداشته باشی ، یادشون میره که ممکنه دلت بخواد دیگران حالتو بپرسن یه بار به جای اینکه تو همش حالشونو بپرسی!


چرا ما آدما اینطورییم؟ همیشه از بقیه انتظار داریم اونی باشن که ما میخواییم ، یکی به اسم دوست ، یکی به اسم خواهر ، برادر ، مادر ، پدر ، همسر و یا حتی فرزند …..
ما چه حقی داریم که اطرافیانمونو محدود کنیم به اسم محبت و دوست داشتن؟؟ خستههههههههههههههههههههههه ام از این دوست داشتن ها و دوست داشته شدن ها.


دلم رهایی میخواد رهایی از هر چی بند و تعلقه






پ . ن : خسته ام و دلخور از خودم که چرا نیستم کسی که باید باشم و میرنجونم کسایی رو که نباید …. اما به خدا انجل هم گاهی خسته میشه ، گاهی دوری میخواد حتی………


پ . ن : آدمی نیستم که به کسی بند بزنم چون نیستم آدمی که بندم بزنن و اگه جایی تو هر رابطه ای حتی اگه طرف مقابل اون رابطه برادر عزیز تر از جونم یا والدینم باشن و حس کنم دارم محدود میشم ، مورد بازخواست قرار میگیرم و دربند میشم اون روز قطعا روز آخر اون رابطه است .. اینو گفتم که بگم آره میدونم من خیلی بدم ولی خب قرار نیست همه آدما خوب باشن !


آخر نوشت : این روزا زیاد غر میزنم باز ، حوصله ندارم ، کلافه ام ، خسته ام همش … فکر میکنم از فشار کار و مسائل و حاشیه هاشه حتما ! زمان رفتن رسیده و نمیخوام بپذیرم و این داره عذابم میده اما گاهی تغییر و رفتن لازمه ! گاهی خودم رو هم نمیشناسم از بس حس میکنم عوض شدم و رفتار هام برای خودم هم غریبه است این روزها ……….


کودک درونم خسته است …….

یک نظر

  • آری آری زندگی زیباست
    زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
    پیر مرد آرام و با لبخند
    کنده ای در کوره افسرده جان افکند
    چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
    زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
    زندگی را شعله باید برفروزنده
    شعله ها را هیمه سوزنده
    جنگلی هستی تو ای انسان
    جنگل ای روییده آزاده
    بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
    آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
    چشمهها در سایبان های تو جوشنده
    آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
    جان تو خدمتگر آتش
    سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

    *

    * (بقیه نخواهند دید)