Archive for دی, ۱۳۸۷

۲۶م دی
۱۳۸۷
written by لیتل انجل

We all at some point in time have lost a loved one.
We all share the same feelings that lead us to the path of uncertainty … What is life?
An empty spot to be filled with experiences gained through a long journey, but the journey has come to an end!



We have lost you ……….









چطور ننالم ؟ چطور خاموش کنم آتش درون رو؟ چطور ……. چطور؟

احساس خفقان میکنم با هر پیام ، با هر خبر ، با هر حرف و کلامی . بغض لعنتی راه گلو رو میبنده وقتی شعر افرا رو میخونم ، وقتی به تصویرت نگاه میکنم !

همه جا حرف توست و من چطور زار نزنم با زنده شدن لحظه لحظه خاطرات؟؟؟؟

چطور تونستی تنهامون بذاری !!! :( (((








احساس میکنم دلم برایت تنگ میشود و

فکر میکنم نمیتوانم فراموش کنم

…..

برادر شیشه ای

سرنوشت از کتاب ها میگذرد

و از ته فنجان های قهوه و فال و ورق هم

کدام سنگ میتواند تقدیر را دور بزند

باور کن نور از شیشه عبور میکند

سرنوشت از سنگ

شعر از افرا . ن








پ . ن : خسته بعد یه روز سخت کاری با یه سر درد خفن و وحشتناک بعد یه ساعت و اندی تو ترافیک بودن رسیدی خونه ، یه کمی خودتو لوس کردی داری آماده میشی بری بخوابی بلکه یه کم آرامش بگیری هنوز فایرفاکسو نبستی که ایمیل میاد میگی اینو بخونم و ببندم …….. اما باز میکنی و خودتو لعنت میکنی که چرا بازش کردی :|

پسرعموی عزیز لطف کرده و آخرین عکس گل نازنین رو همراه با شعری که افرا گفته فرستاده ، تو میخونی و همه وجودت میشه بغض ، میشه فریاد ، میشه اشک ……… چی میتونم بگم؟؟ :( (( اگه اینجا فریاد نزنم کجا بزنم تا کمی سبک شم


درد داره خیلیییییییییییی…. سخته خیلی سخت …
هنوز باور نمیکنم این سفر بی بازگشتت رو :( (


پ . ن : میدونم باید صبور بود ……. صبر……….صبر…….. صبر

خسته ام خیلی خسته واقعا به چیزی بیشتر از خواب احتیاج دارم

Previous
Next