Archive for بهمن ۱م, ۱۳۸۷

۱م بهمن
۱۳۸۷
ارسال شده توسط لیتل انجل

img_61301


از کجا باید شروع کرد و چی گفت واقعا نمیدونم …


تجربه بی نظیری بود امروز . دلم میخواست همه میتونستن تجربه اش کنن … جای خیلی ها رو به دلایل مختلف خالی کردم ، کسایی که دلشون میخواست اینجا باشن و کسایی که من دلم میخواست اینجا باشن و کسایی که باید میبودن و میدیدن تغییرات مثبت این دنیا رو و لمس میکردن معنی تساوی آدم ها رو …… باید میبودین خودتون اینجا و میدیدین که من چی میگم و چه حسی داشتم . هیچ دوربینی قادر به ثبت این لحظات نبود جز دوربین چشم و دل .
از روزها پیش میدونستم امروز سر کار نمیرم و تصمیم داشتم برم کمی عکاسی . اما حتی تصور اینکه این عکاسی بشه یکی از بهترین تجربه های زندگیم رو نمیکردم با وجودی که خیلی هم عکس نگرفتم.
دیدن این همه آدم ، و دیدن نظم و انضباط موجود فقط وفقط باعث میشد تو لحظه لحظه امروز یاد وطنم باشم و اینکه تو موقیعت مشابهی مثل این مملکت من چه وضعی داشت؟ شاید باور نکنین حتی یاد اون ساندویچ کذایی و جریاناتش هم افتادم.


شلوغ بود ، شلوغ بودنی ! و این ملت با همه سردی هوا و شرایط خاص اومده بودن تا شاهد این روز تاریخی و تکرار نشدنی باشن و من با همه وجود تحسینشون میکردم و میکنم که چطوری هر کس میدونه نقشش تو این جامعه و رعایت نظم و پیش بردن کارها چیه و چطوری همه با وجود اینکه هر کسی دلش میخواد سر صف باشه و از همه جلو بزنه و جای بهتری برای عکس گرفتن داشته باشه و … ( خب بالطبع همه آدمن و این خصلت آدماست ) اما باز هم کسی یادش نمیره که حق تقدم با بچه ها و افراد معلول و خانوماست ، بازم کسی یادش نمیره حتی تو صف طویل مترو باید بگه لیدیز فرست ، حتی تو صف دیوونه کننده ورودی مراسم، احترام بغل دستیشو نگه داره و یادش نره قبل هر چیز باید رعایت حقوق دیگرانو بکنه و مهم نیست چقدررررررررررر بد دلش بخواد از این مرز بگذره و جای خوبی برای دیدن رژه گیرش بیاد….
تو همه این لحظات ” ماه من و ماه گردون “لحظه ای ذهن مغشوشم و روح سرگردونم که امروز فقط تو ایران سیر میکرد رو رها نمیکرد…


توی مترو ، توی خیابونا همه جا و همه جا پر بود از پلیس و راهنما و مامورای اف بی آی و کسایی که به صورت داوطلب وایستاده بودن تو این سرما که مردم رو راهنمایی کنن و جهت رو نشون بدن و به سوالای احتمالی جواب بدن . آدمایی که شاید تو حالت عادی نمیشه بهشون حتی نزدیک شد همه تو این سرمای زیر صفر لبخند به لب داشتن و آماده بودن واسه کمک !


همه خیابونا پر بود از دست فروشا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد با نوشته اوباما :دی روش…. و دست فروشی چیزی نیست که شما تو بلاد کفر به جز نیویورک تو روزای عادی شاهدش باشی ! تیم ورکِ محشر بین این فروشنده ها هم برام جالب بود یعنی باید میبودی و میدیدی چی دیدم تا لمس کنی که هیچ کلامی قادر به وصفش نیست.


دیدن چهره های مردم ، اشکای شوقی که تو لحظات سخنرانی اوباما ریخته میشد ، تو آغوش کشیدن ها ، هیجان ها و جیغ و داد هایی بی سابقه همه و همه شدن بخشی از بهترین خاطرات اقامتم تو این بلاد …. صحنه هایی که تا ابد تو فلش بک هام حفظ خواهد شد و با به یاد آوردنشون اشک شوق خواهم ریخت.


روز بزرگی بود امروز …. نه برای ملت آمریکا ، که برای کل دنیا … روزی بی سابقه که تو تاریخ ثبت خواهد شد و آیندگان باید بهش افتخار کنن … به ریاست جمهوری رسیدن اولین رئیس جمهور سیاه تو ممکلتی که میگه آزاده اما تبعیض نژادی تو گوشه گوشه اش هنوز دیده میشه ، تو دنیایی که هنوز آدما به خاطر داشتن عقیده و مرام و مذهبی مورد بازخواست قرار میگیرن و تحقیر میشن ، تو دنیایی که هنوز آدم ها حق انتخاب راهشون رو ندارن و برای داشتن عقیده ای مخالف اکثریت به زندان انداخته میشن ، شکنجه و گاهی کشته میشن . تو دنیایی که آدما به خاطر انتقال نظرات دیگران مورد ضرب و شتم قرار میگیرن و دیگه تو ساده ترین نوع ممکنه تو دنیای مجازیش با پدیده فیلترینگ باهاشون مبارزه میشه ، تو این دنیا یه مرد سیاه میشه رئیس جمهور یه مملکت و میاد که تغییر ایجاد کنه و این افتخار داره ، و این لذت داره و این برای من نوعی حسادت داره حتی که کی مملکتم میرسه به روزی که بدون در نظر گرفتن نژاد و رنگ و عقیده و هر چیز دیگه ای که مرز ایجاد میکنه آدما کنار هم , با هم ,دست تو دست هم برای پیشرفت مملکت تلاش کنن.





پ . ن : سخنرانی بعد از مراسم سوگند خوری اوباما را خیلی دوست داشتم، تک تک کلماتش اشکم رو سرازیر میکرد و نمیتونستم مقاییسه اش نکنم و نمیتونستم به ایرانم فکر نکنم … امیدوارم همینقدر که خوب حرف میزنه خوب عمل کنه و به دنیا ثابت کنه اون کسیه که باید باشه و اومده تا ثابت کنه بشر امروز آماده تغییراته .


img_60781
Obama Dollar

at the gate
img_61141




عکس نوشت :دی .. خیلی عکاسی نکردم امروز از بس که جوگیر شده بودم و غرق تو احساسات بودم . یه چند تا عکس که ارزش دیدن داره اینجاست و یه سری هم تو فلیکر آپ کردم

  • شما در حال مشاهده بایگانی روزنوشت های کوچیکترین فرشته برای تاریخ سه شنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۷هستید.