
از کجا باید شروع کرد و چی گفت واقعا نمیدونم …
تجربه بی نظیری بود امروز . دلم میخواست همه میتونستن تجربه اش کنن … جای خیلی ها رو به دلایل مختلف خالی کردم ، کسایی که دلشون میخواست اینجا باشن و کسایی که من دلم میخواست اینجا باشن و کسایی که باید میبودن و میدیدن تغییرات مثبت این دنیا رو و لمس میکردن معنی تساوی آدم ها رو …… باید میبودین خودتون اینجا و میدیدین که من چی میگم و چه حسی داشتم . هیچ دوربینی قادر به ثبت این لحظات نبود جز دوربین چشم و دل .
از روزها پیش میدونستم امروز سر کار نمیرم و تصمیم داشتم برم کمی عکاسی . اما حتی تصور اینکه این عکاسی بشه یکی از بهترین تجربه های زندگیم رو نمیکردم با وجودی که خیلی هم عکس نگرفتم.
دیدن این همه آدم ، و دیدن نظم و انضباط موجود فقط وفقط باعث میشد تو لحظه لحظه امروز یاد وطنم باشم و اینکه تو موقیعت مشابهی مثل این مملکت من چه وضعی داشت؟ شاید باور نکنین حتی یاد اون ساندویچ کذایی و جریاناتش هم افتادم.
شلوغ بود ، شلوغ بودنی ! و این ملت با همه سردی هوا و شرایط خاص اومده بودن تا شاهد این روز تاریخی و تکرار نشدنی باشن و من با همه وجود تحسینشون میکردم و میکنم که چطوری هر کس میدونه نقشش تو این جامعه و رعایت نظم و پیش بردن کارها چیه و چطوری همه با وجود اینکه هر کسی دلش میخواد سر صف باشه و از همه جلو بزنه و جای بهتری برای عکس گرفتن داشته باشه و … ( خب بالطبع همه آدمن و این خصلت آدماست ) اما باز هم کسی یادش نمیره که حق تقدم با بچه ها و افراد معلول و خانوماست ، بازم کسی یادش نمیره حتی تو صف طویل مترو باید بگه لیدیز فرست ، حتی تو صف دیوونه کننده ورودی مراسم، احترام بغل دستیشو نگه داره و یادش نره قبل هر چیز باید رعایت حقوق دیگرانو بکنه و مهم نیست چقدررررررررررر بد دلش بخواد از این مرز بگذره و جای خوبی برای دیدن رژه گیرش بیاد….
تو همه این لحظات ” ماه من و ماه گردون “لحظه ای ذهن مغشوشم و روح سرگردونم که امروز فقط تو ایران سیر میکرد رو رها نمیکرد…
توی مترو ، توی خیابونا همه جا و همه جا پر بود از پلیس و راهنما و مامورای اف بی آی و کسایی که به صورت داوطلب وایستاده بودن تو این سرما که مردم رو راهنمایی کنن و جهت رو نشون بدن و به سوالای احتمالی جواب بدن . آدمایی که شاید تو حالت عادی نمیشه بهشون حتی نزدیک شد همه تو این سرمای زیر صفر لبخند به لب داشتن و آماده بودن واسه کمک !
همه خیابونا پر بود از دست فروشا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد با نوشته اوباما :دی روش…. و دست فروشی چیزی نیست که شما تو بلاد کفر به جز نیویورک تو روزای عادی شاهدش باشی ! تیم ورکِ محشر بین این فروشنده ها هم برام جالب بود یعنی باید میبودی و میدیدی چی دیدم تا لمس کنی که هیچ کلامی قادر به وصفش نیست.
دیدن چهره های مردم ، اشکای شوقی که تو لحظات سخنرانی اوباما ریخته میشد ، تو آغوش کشیدن ها ، هیجان ها و جیغ و داد هایی بی سابقه همه و همه شدن بخشی از بهترین خاطرات اقامتم تو این بلاد …. صحنه هایی که تا ابد تو فلش بک هام حفظ خواهد شد و با به یاد آوردنشون اشک شوق خواهم ریخت.
روز بزرگی بود امروز …. نه برای ملت آمریکا ، که برای کل دنیا … روزی بی سابقه که تو تاریخ ثبت خواهد شد و آیندگان باید بهش افتخار کنن … به ریاست جمهوری رسیدن اولین رئیس جمهور سیاه تو ممکلتی که میگه آزاده اما تبعیض نژادی تو گوشه گوشه اش هنوز دیده میشه ، تو دنیایی که هنوز آدما به خاطر داشتن عقیده و مرام و مذهبی مورد بازخواست قرار میگیرن و تحقیر میشن ، تو دنیایی که هنوز آدم ها حق انتخاب راهشون رو ندارن و برای داشتن عقیده ای مخالف اکثریت به زندان انداخته میشن ، شکنجه و گاهی کشته میشن . تو دنیایی که آدما به خاطر انتقال نظرات دیگران مورد ضرب و شتم قرار میگیرن و دیگه تو ساده ترین نوع ممکنه تو دنیای مجازیش با پدیده فیلترینگ باهاشون مبارزه میشه ، تو این دنیا یه مرد سیاه میشه رئیس جمهور یه مملکت و میاد که تغییر ایجاد کنه و این افتخار داره ، و این لذت داره و این برای من نوعی حسادت داره حتی که کی مملکتم میرسه به روزی که بدون در نظر گرفتن نژاد و رنگ و عقیده و هر چیز دیگه ای که مرز ایجاد میکنه آدما کنار هم , با هم ,دست تو دست هم برای پیشرفت مملکت تلاش کنن.
پ . ن : سخنرانی بعد از مراسم سوگند خوری اوباما را خیلی دوست داشتم، تک تک کلماتش اشکم رو سرازیر میکرد و نمیتونستم مقاییسه اش نکنم و نمیتونستم به ایرانم فکر نکنم … امیدوارم همینقدر که خوب حرف میزنه خوب عمل کنه و به دنیا ثابت کنه اون کسیه که باید باشه و اومده تا ثابت کنه بشر امروز آماده تغییراته .



عکس نوشت :دی .. خیلی عکاسی نکردم امروز از بس که جوگیر شده بودم و غرق تو احساسات بودم . یه چند تا عکس که ارزش دیدن داره اینجاست و یه سری هم تو فلیکر آپ کردم
حسابی خوش گذرونی نمودید گویا!
لینکیدیمتان
وای چقدر جالب….چقدر دیدمون با هم فرق داره… و در عین حال یکجوری خیلی حس کردم نوشته تان را.بقیه وبلاگ را میخوانم…جالب بود.عالی
ممنونم جیران جان که سر زدی برای من هم خیلی جالب بوداین همه تفاوت عقیده
اگه باراک رو دیدی بگو این بوشهری ها واقعاً باورشون شده که اون بوشهریه !!! میگن مال یکی از روستاهای اطراف بوشهره !!