
وقتی امروز صبح اولین خبرایی که خوندم خبرفیلتر شدن وبلاگ پدرام و فواد بود … بعد هم در کل فیلترینگ خیلی از سایت ها و وبلاگ ها و در واقع یه حمله ضربتی و دستگیری فکرهای یه عده آدم مجازی رو خوندم علاوه بر اینکه باورش سخت بود و هنوز هم تو شاکم ، نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم؟ حس عذاب وجدان چون تو کشوری آزاد زندگی میکنم که میتونم همین الان برم بزنم در گوش رئیس جمهور و فردا صبح هم صحیح و سالم سر کارم باشم ؟ یا حس درد و انزجار از یه عده که تو وطنی که بهش عشق میورزم نشستن و برای مغز آدم ها هم قفل و زنجیر ساخته ان … هنوز هم نمیدونم چی حس کنم ؟ عصبانی باشم یا ناراحت ؟ نگران باشم یا بی خیال !

اما وقتی میبینم که چطوری یکی یکی دوستام به خاطر اینکه کبک نیستن و سرشون تو برف نیست اذیت میشن عذاب میکشم
وقتی میبینم چطوری پدرام و فواد با اینکه میخوان ناراحتیشونو نشون ندن اما یه جواریی مثل هر روز نیستن و حق هم دارن
وقتی میبینم آقای وحیدآنلاین که مدتیه درگیره فیلرتینگ شده میگه “درد داره” با همه وجود میفهمم این درد یعنی چی … هر چند خودم آزادم و توی کشوری آزاد زندگی میکنم.
دلم میگیره از این همه بی عدالتی ، همه وجودم فریاد میشه اما فریاد من به کجا راه داره؟
فقط یاد این بیان میفتم از یکی از بزرگان که:
“ای ظالمان ارض
از ظلم دست خود را کوتاه نمائید که قسم یاد نمودهام از ظلم احدی نگذرم و این عهدی است که در لوح محفوظ محتوم داشتم. ”
دلم کمی آروم میگیره و مطمئنم که خدا نمیگذره از این همه ظلم و این همه فریادی که تو گلو خفه میشه یه روزی دامن خیلی ها رو خواهدگرفت .

من به دنیایی می اندیشم که در آن انسانی
انسان دیگر را تحقیر نمی کند
جایی که عشق زمین را مقدس کرده
و صلح جاده های آن را زیبا کرده
من به دنیایی می اندیشم که همه
راه آزادی را می دانند
جایی که طمع شیره جان را نمی کشد
و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی کشد
به دنیایی که می اندیشم سیاه و سفید
از هر نژادی که باشند
زمین را با سخاوت با هم قسمت می کنند
و هر کسی آزاد است
و بدبختی رخت بر می بندد
و شادی، مثل مرواریدی
در زندگی هر کس می درخشد
اینچنین است دنیایی که به آن می اندیشم.
پ . ن : میدونم زیادی تو رویام و دنیای که من بهش می اندیشم قرن ها بعد از ما شاید به وجود بیاد ……. کاش راهی برای خاتمه ظلم وجود داشت
هوم! البته راههای عبور از فیلترینگ به اندازه تعداد آمدمهای روی زمین هست ولی خداییش درد داره این کارا!
مرسی.نمیدونم تا کی باید تحمل کنیم.
از این پست ایده گرفتم برای پست بعدی.فردا می فرستمش.
بعضی وقت ها فکر میکنم که من یکی از دلایلی که از اینجا اینقدر بدم میاد همین فقدان استرسه هست…نمیتونم توضیح بدم.میخوام اونجا باشم.بین همه اون دوستهایی که دارند میجنگند.فکرمیکنم زندگیم اونور خیلی سازنده بود.برای همین اینجا احساس پوچی میکنم!!!
میفهممت دوستم ! حس مشترکیه اما واقعا اونجا بودن و له شدن فکر میکنی تاثیری داره؟؟؟ کاش میشد یه کار اساسی کرد نه مبارزه ای که فقط نتیجه اش سوختن و ساختنه
امروز، سوّمین سایتم هم مثل دوتا سایت قبلیم، فیلتر شد
نزدیک ۴۰ هزار تومن از دستم رفت
چند سال زحمت هام از دستم رفت
خدایا! چرا من باید یه ایرانی به دنیا میومدم؟ چرا؟