۲۲م بهمن
۱۳۸۷
دلخور نیستم
که دلتنگیم از روزگارست
که این روزها
سهمم از تو
تنها
هذیان های خواب و بیداری نیمه شبانه ای
همراه با بوسه ای بروی پیشانیست
پ . ن : این روزا گیر کردم تو برکت اصفهانی بدجور ![]()
شب تار رو از دست ندین
سهمی نمانده دیگر
از سیبی که هر شب قطعه قطعه کوچک کوچک
گاز می زدم
چند دانه ی سیب و یک تکه چوب
تکه چوبی که خاطره ات را به درختت گره می زد
حالا مانده ام و وعده هایی که تو نیستی
من مانده ام و اشک هایی بر درخت زمستان
در این سرما دیگر درختت سیب نمی دهد
هر چه آب می چکم
گویی خشک تر می شوی
و من نیز
دانه ها را می جوم
شاید درخت سیبی درونم بروید
شاید
همیشه شاد و رها
…
..
.