Main image
۲۱م فروردین
۱۳۸۸
written by لیتل انجل



گفتی از غزل بگو
نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را


گفتم این خورشید عالم تاب خیلی خوب میداند
که عشق

با کوله باری از غزل به خانه دل من می آید


گفتی از ماه آسمان دلت بگو
گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم


بگذار دمی و درنگی ببینمت



گفتی : موسم اندوه که میرسد …… ماه را نگاه کنیم




father-daughter



صدای پای خاطرات کودکی باز به گوشم میرسد و نوایی پر شور میزنه … خاطرات تلخ و شیرنیی که بغض شبونه ات منو درگیرش میکنه میدونی که طاقت دیدن اشکاتو ندارم حتی طاقت شنیدن صدای گرفته و محزونت از پشت تلفن ! سخته دیدن اشک یه مرد، مردی که همه عمر تو همه مشکلات زندگیش خم به ابرو نیاورده و تو ، همه عمر بهش افتخار کردی …..

میخوابم شاید خواب کودکی ها و بی خیالی ها ببینم اما تو همه مدت خواب ، کابوس بیداری رهایم نمیکند.

کابوس اینکه یکی دروغ میگوید یکی فقط ادعا میکند و عمل نمی کند و یکی دیگه به هیچ کس و هیچ چیز جز خودش فکرنمیکنه , و این بدترین کابوس است. کابوسی که تو بیداری همیشه دور و برم می بینم .
دلم برای دستهای مهربونت تنگه ، دلم برای خودم و تو تنگه ، دلم برای همون دختر لوس کوچولو بودن تنگه ، نمیدونم کی بزرگ شدم و این همه ازت فاصله گرفتم ؟ چطوری شد که دیگه نتونستم برای همه دلخوری هام بیام تو بغلت و اشک بریزم؟ دلم آغوش گرمت رو میخواد تا یه دل سیر توش زار بزنم و بگم که چقدر خسته ام ، بگم همیشه برات ارزش قایل بودم و هستم .. بگم ممنونتم که بهم زندگی دادی و بهت افتخار میکنم که تو هر شرایطی پشتم بودی و بهم جرات خودم بودن رو دادی و باعث شدی آدمی باشم که امروز هستم و یادم نره که قبل از هر چیز باید یه انسان واقعی باشم
کاش جاده خستگی به آخر میرسید اما این جاده ادامه دارد و من هنوز در ابتدای راه درجا میزنم.
میگی نگرانی و من بهت اطمینان میدم که همه چی خوبه و مشکلی نیست و اما ته دلم آشوبه از آشوبی که تو دل داری و میدونم که میدونی اینبار راست نمیگم
میدونم با همه وجود میدونی دارم چیزی رو ازت پنهون میکنم و من ای مهربون دنیاها حتی طاقت نگاه کردن تو چشم های مهربونت رو ندارم




دلم آرامش آغوش بی دغدغه ات رو میخواد ……. دلم بی خیالی کودکی ها رو میخواد ……. دلم گرمی دستهای مردونه ات رو میخواد
که با نوازش موهام بهم اطمینان بده که همه چی به خوبی خواهد گذشت و این دلتنگی ها پایان خواهد داشت



یادت هست بابایی؟
یادت هست؟
یادم ……….
یادت ………..
…………………..

یک نظر

  • دمت گرم عالی بود من از پدرم دورم دلم هواشوکرد کاش الان اینجابود تا میتونستم بپرم تو بغلش و بگم چقدر دوسش دارم و تو تنهاییام بهش احتیاج دارمممنون از نوشته هاتون

    *

    * (بقیه نخواهند دید)