Archive for خرداد ۷م, ۱۳۸۸

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جاگذاشتی
قانون جنگل و زیر پاگذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
( + )
تمام شد …..کاش مرگ برای همه به همین راحتی میرسید ……دلتنگم و دلتنگ خواهم موند تا ابد ……… دلم سیاه پوش خواهد موند به یاد چشمانی که از من گرفتی