این روز ها .. این روزهای تلخ و انتظار نمیگذرند انگار .. من دیگه حتی نمیتونم زندگی کنم ! من حتی نفس کشیدنم سخته این روز ها
یه زمانی بودی هر روز بر ساحل سلامتت نشسته بودی و دلتنگی ها و دل نگرانی هامون رو تقسیم میکردیم تا به سر منزل سلامت برسیم
منتظر بودیم و امیدوار
حالا نمیدونم به چی باید امیدوار بود
ساحل سلامتت رو چه کردند رفیق؟
کجایی که جات تو تک تک لحظه های زندگیمون خالیست
گفته بودی رسد صبح امید از راه یادت هست؟
گفته بودی همین جمعه رو بگذرونیم یادت هست؟
گذروندیم این جمعه رو و جمعه بعد هم رسید …
او نرفت و تو نیستی رفیق شفیق
حالا فقط خاطرات رو ورق میزنم و هر کلامی و هر لحظه ای تو رو یادم میاره که نمیدونم کجایی و در چه حال و سینه لبریز از خشم سنگ دلانی میشه که خدا رو هم بنده نیستند !
کجاست مریم ناجی، مریم پاک، چرا به یاد این شکسته تن نیست …..
تو رگبار هراس و بیپناهی، چرا دامن سبزش چتر ما نیست
پ . ن : خسته ام .. تلخم و نگران … سخته از دور نظاره گر باشی و کاری از دستت بر نیاد خیلی سخت … دلتنگم از این روزها … از این روزگار و بازی های زمونه
* چقدر این ترانه ها رو با هم گوش کردیم که حالا بزرگترین نوستالژی وجود این آهنگ ها یاد توست رفیق … کاش زودتر بیایی و این انتظار تموم شهر

چی شده؟منظورم اینه که اتفاق خاصی افتاده؟یا تو هم مثل من مشغول خواندن خبر و گریه کردنی؟
این پست برای دوست عزیزی بود که دستگیر شده و ازش بی خبریم … ولی در کل منم مثل تو همه مثل هم … اشکایی که بند نمیان
(