Main image
۱۹م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط لیتل انجل





da86d984d8aadb8cdaa9d987



این روز ها هزار پارچه ام …….
این روزها همه چی با هم قاطی شده انگار .. لحظه ای لبخند .. ثانیه ای بعد عذاب وجدان از این حس ..
گوشه ای ازقلبم خوشحال از شنیدن خبر خلاصی دوستی ، گوشه ای سیاه و چرکین از بغض به ظالم ، بخشی نگران ، بخشی آروم ، بخشی خراااااااااااب خراب و بخشی آباد ……


اینکه این لحظه باید کجا باشم و گرفتار کدوم بخش بیشتر ، خود حدیثیست مفصل
نمیدونم باید از بی خبری ها خوشحال باشم و آروم یا نگران و دلواپس
نمیدونم بی خبری واقعا خوش خبریه یا برعکس
نمیدونم آرامش ها آرامش قبل طوفانه یا آرامشی واقعی
نمیدونم سکوت نشون چیه
نمیدونم …….
نمیدونم ……..
خوب که نگاه میکنم میبینم هیچ نمیدونم


دلم میخواد به پیر زن چل تیکه دوز بگم هزار تیکه من رو زودتر بدوز قبل این که این دل طاقت از دست بده
اما خب میدونم این روزا میگذره … حتما میگذره و اگه تاریخ نشه حتما یه خاطره تو گنجه دلا و ذهنامون خواهد بود







من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
.
.
.
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد


غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌


چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌


چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌


اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌


شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌


مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌



شعر از محمد کاظم کاظمی

یک نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)