۲۱م تیر
۱۳۸۹
گاهی تو این غربت دلت میگیره و روز ها و شبهات پر میشه با صدای سیاوش ….
خاطرات قطره میشن رو صورتت و اختیارش از کفت میره
گاهی حس میکنی غربت بزرگترین غم دنیاست هرچند میدونی که نیست
گاهی دلت برای غریبی دیگران بیشتر از خودت میسوزه و به خاطرشون غصه میخوری
گاهی دلت میگیره که کاری برای غربت آدما از دستت بر نمی آد
اونوقت فقط سیاوش گوش میدی و سکوت میکنی
غریبه توی غربت
نگی چی شد محبت
بگی میگن دیوونه است
حرفاش چه بچه گونه است
تقصیر آدما نیست
این همه درد دوا نیست
آب و نون و نفس
کجا اومدی تو قفس
تو هم مثل همه ما ها
سر دو راهی موندی و
دل رو به دریاها زدی
گفتی غریبی بهتره
واسه همه در به درا
این دیگه راه آخره

کاش اون غم غربت، کاش اون دور بودن از جایی که روزی پر از خاطره بوده، قابل تحمل تر شه… کاش اینجوری اون قفسی که سیاوش میگه، توش یه چیزایی پیدا شه که یه ریزه اون غم رو از بین ببره… مرهمی باشه به اون دل خسته ت.