Archive for اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸

نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است.
می روی تا تۀ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانۀ نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
گاهی نیازی به پرسیدن نیست حتی … گاهی نرفته به خانه دوست میرسی بی هیچ حرف و کلامی …. .
در خانه دوست مستقرم این روز ها ……
( + )
