Archive for شهریور, ۱۳۸۹
یه ساعته نشستم صفحه سفید پست رو نگاه می کنم … کلی حرف داشتم، یک پست گیر کرده تو گلو اما حالا که عزممو جزم کردم واسه نوشتن، دستام هم خشک شدند روی کیبورد مثل این بغض گیر کرده تو گلو.
روزهای سخت و پر استرسی رو میگذرونم، یکی ۲ ماهی هست که سر کار مشکل دارم کارم شده غر زدن راجع به رئیسی که تنها علت ماندگاری تو این شرکت بود، و حتی دیگه دستم به کار نمیره.
دیروز باز به شدت دردم اومد از تصمیم گیری های غلطی که انجام شده و حقی که حس میکنم ناحق شده، و زخمی که ریشه در گذشته ها داره یه جورایی سر باز زده با حوادث این روزا … زیادی غر زدم، حالم گرفته بود و شاکی بودم.
تا اینکه اخبار به خودم آورد … باز حکم رفیقی صادر شده … حکمی سراسر مقرضانه و ناعادلانه و گواه نا آگاهی و قصاوت حاکم …. چشمم بارونی میشه و فقط لعنت میکنم باعث و بانیش رو. میرم دفتر، یکی از بچهها اونجاست، میگم چه خبر فلانی میگه چه خبری … بدبختی ، بیچارگی … میگم خدا نکنه بدبختی چیه … لیست میکنه سلسله موارد مرتبت رو و اخریش اینکه تا ۲ هفته دیگه نیاز به یه سقف دارم کارم درست نشده و نمیدونم چه کنم … میمونم چی بگم جز لعنت به باعث و بانیش … لعنت به کسایی که جوونای مملکت رو آواره کردن.
ساعتی میگذره ، رفیق دیگه ای زنگ میزنه، رفیقی که شاهد هذیونها و تبهاش در روزهای اول بودی ، خون دل خوردنها و خون گریه کردن هاشو شاهد بودی، کمی درد دل میکنه، باز بارونی میشم ، یادم به دستان لرزانی میافته که ما حاصل استرس ناشی از فعالیت حقوق بشری و شرایطش بوده براش، دختر جوونی که فقط ۳۰ و چند بهار از زندگیش گذشته و دستاش بی وقفه مثل زنی ۹۰ ساله میلرزه … باز لعنت میفرستم به باعث و بانیش …
میام خونه، یادم به آوارگیها ، بی پناهی و بی وطنی خودم میفته، به اینکه سالهاست گم شدم تو دیار غربت … یادم به روزهای اول غربتم میافته و سختیهاش، بی هیچ پشتی و تکیه گاهی ، یهو گم شدم تو این سرزمین بی در و پیکری که همه چیش غریبه بود و دستمو به زانو گرفتم و بلند شدم ، و هرگز لعنت نکردم باعث و بانیش رو و گذشتم از حقم!
اما حالا با دیدن بلایی که به سر جوونای مملکتم آوردن هر روز زبونم به لعنت بازه! چی میتونم بگم جز لعنت به بانیش؟ دلم پر غصه است واسه جوونایی که واسه خودشون کسی بودن، آرزویی داشتن، اما اینجا دغدغشون شده یه لقمه نون، یه جای خواب، دلم میسوزه واسه عزت انسانی که اینجوری پامال شده، دلم میگیره واسه جایی که بهش سالها گفتم خونه، خونه ای که آتیش گرفته، آتشی از جهل و نادونی یک عده که دارن نابود میکنن خاک پاکشو … آواره میکنن جووناشو، بی خونه میکنن مردمش رو و بی عزت میکنن انسان هاش رو
بغض خفم میکنه آخر روزی اگه فریاد نزنم
ظلم ظالم … جور صیاد
آشیانم داده بر باد …..
آشیانم داده بر باد … آشیانش داده بر باد … خانه ای آتش گرفته … وطنی میسوزه
پ . ن : آه از زمانی که حبّ جاه جلوی قضاوت درست رو بگیره ، وجدان که سهل ه خدا رو هم فراموش کرده اند اما خودش قسم یاد کرده که از ظلم احدی نگذره و نخواهد گذشت
باز هم پ. ن : من شرمنده ام رفیق … شرمنده برای حکم ناعادلانه ای که صادر شده … شرمنده برای آوارگی تو رفیق .. شرمنده برای بی خانمانی تو رفیق .. شرمنده برای بی فرزندی تو مادر … شرمنده برای بی دختری تو پدر … شرمنده برای افطاری های بی پدر تو فرزند … من شرمنده ام که حقوق انسانیمون تو جایی که بهش میگیم وطن هیچ انگاشته میشه ….. اما تو طاقت بیار رفیق …
طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بزار
اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه
فردا پر از آزادیه

