Posts Tagged ‘بابای سارا’

۴م اردیبهشت
۱۳۸۸
written by لیتل انجل





سایه ای بود و پناهی بود و نیست

هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد

سوگ حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

“هست” ناگه “نیست” گردد از نظر…….




daddy
















وقتی دلتنگی وقتی غصه داری وقتی درد داری باید یکی باشه باید ….. یکی باشه … یکی…….. یکی که بری تو بغلش سرتو بذاری رو شونه اش و زار بزنی….

یعنی شونه های من طاقت اشکاشو داره؟ یعنی ….. خدایا چقدر سخته :( ((((




پ . ن : کاش کنارت بودم دوستم ………… اما چه کنم جز سکوت و طلب آرامش برای تو و بقیه ……
به جای تک تکتون مامان رو در آغوش میکشم و ……. :( ((((((((((((((( سخته خیلی سخت .. سخت تر از حد تصور اونقدر که هنوز اشکام بند نمیاد ……. هنوز باور نمیکنم …. هنوز ………. حتی کلمات گم شدن توی ذهنم…. اما ناچار به بپذیرش هستیم انگار …… روحش شاد !




رفت ……. بابای سارا هم رفت و چه ناباورانه به سوگ نشستیم ………… خدا به همه بازمونده ها صبر بده