Posts Tagged ‘بازی سرنوشت’

۲۵م فروردین
۱۳۸۸
written by لیتل انجل



همه این کلمات و واژه ها را که نه که تمامی مقصود دلم را
اهل روزگار بدانند من اورا دوست میدارم
هنوز
عطر نگاه او با من است

حتی
آن مهری که به کینه آمیخته است

هنوز
آن گوشه های نایاب دلم سی بودن با او بی قرار است

هنوز
نامش عزیز ترین قشنگی هاست

در این اوقات ناخوش دلتنگی ها

هنوز …..








شکستم

امروز از اون روزایی بود که انگار روز من نبود
از صبح با یه سر درد وحشتناک از خواب بیدار شدم ، سر دردی که از شدتش تو کمتر از ۲ ساعت مجبور شدم بیام خونه و تو یه هوای ابر و مه و نم نم بارون ولو شم تو رختخواب ………. اما مگه درد امان داد
چشمام بسته بود و سعی میکردم به هیچی فکر نکنم اما سیل خاطرات راحتم نمیذاشتن
میای و میری تو این خاطراتی که جات تو تک تکشون خالیه و من نمیدونم چرا هنوز هستی اون ته تهش و سو سو میزنی
حال و هوای سال گذشته این موقع ها میزنه به سرم . وقتی شروع کردم به نوشتن دلتنگی ها ، وقتی دنیای مجازی رو برای فراموشی انتخاب کردم و وقتی ………..

چشمام بسته است و سیل اشک و یاد تو موج میزنه همه جا
سردردم با خوردن هزار تا مسکن بهتر نمیشه و خواب رو از چشمام که از شدت درد حتی نمیتونم بازشون کنم که لااقل تو رو نبینم ربوده.

اتفاق عجیبی میفته … از اون اتفاق ها که مطمئنی حکمتی پشتشه ! با یکی که هیچ ربطی نداره هم کلام میشی درست تو ساعت هایی که داری خاطره میباری و حس میکنی این شاید اون تلنگریه که لازم داشتی … غریبه راست میگه من نشونه ها رو نادیده گرفته بودم ……

سر درده هنوز هست ، دیگه از خیر خواب میگذرم و میرم تا ملموس تر خاطره ورق بزنم …. میزنم .. میخونم … و هر چی بیشتر میخونم بیشتر حس میکنم درگیر یه بازی شدم ….. و باز حس میکنم که باید میبودی تا اینطور نمیشد … تا ….

باز می آیی به خوابم ……. باز ……. دوری و نمیرسم هر چی تلاش میکنم … باز دوریت بزرگترین درد زندگیست انگار ……. باز همه وجودم فریاده ، فریاد که چه کردی با من چه کردی با ما … که اگه بودی اینچنین نبود … که اینطور نمیشد ……. باز خسته ام رفیق بعد گذر این همه ماه ، این همه سال … این همه دوری .. این همه تنهایی ….. این همه … این همه ……….
شاید دنبال مقصرم برای گناه خودم … برای سادگی ها و حماقت هام ……….. شاید دنبال بهانه ام … شاید این روزهای دلتنگی ………. شاید ……… شاید باید بیایی ……… شاید وقت صحبت دوباره رسیده …. شاید ……..

















پ . ن : کاش فرصتی دوباره بود ……….. کاش ……. کاش
پ . ن : دلخور نیستم که خود کرده را تدبیر نیست از کی دلخور باشم جز خودم…….. اما شاید زمان رفتن رسیده باشه ……. شاید بعد کلنجار های فراوون وقتش رسیده ……. شکستم به گناه نکرده با جرم نداشته …….. شاید حقم این نبود ……..
شاید حالا لا اقل تو از این رفتن خوشحال شی رفیق ! تو که هرگز من رو رفیق ندیدی ……… آسوده باش که من از اول هم اشتباهی بودم …… من نیومده بودم که جای کسی رو تنگ کنم ، اما انگار کرده بودم …… اما باور کن جز محبت آدم ها چیزی در دل نداشته و ندارم ……. باور کن به همه وجود بر این باورم که ما برای وصل کردن آمدیم……… اما تو ندیدی و شاید حق داشتی ……….


آخر نوشت : این ها شاید هذیون گویی هایی از شدت تب و مریضی باشه …….. بگذر






بدرود………