Posts Tagged ‘رهایی’

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
.
.
.
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
۱ : گاهی باید زیر مهتاب قدم بزنی و با صدای بلند همرا سیاوش بخونی ” دل هیچکی مثل من … غربت اینجارو نداره ” و به یاد روزی که اینو از یه دوست هدیه گرفتی بباری
۲ : یه روز دلگیر و سخت بود ، بالا و پایین های زیادی داشت … گاهی دلت میگیره و اشک میریزی وسبک میشی اما گاهی وقتی دل یکی دیگه گرفته و تو بغلت زار میزنه فقط مجبوری بغضت رو قورت بدی و سکوت کنی و بعد ساعتی زیر نور مهتاب تو خلوت شب بباری
۳ : این روزا هر لحظه اش درس های فراوونی داره ، کاش که شاگرد زندگی باشم
۴ : فروزنده نازنینم میدونم که هیچ وقت اینجا رو نمیخونی … امروز همه روز با تو بودم ، دلم میخواست محکم در آغوشت بگیرم و بگم ” پایان شب سیه سپید است ….. ” هر چند حتی خودم دیگه نمیدونم واقعا سپیده یا نه ! دورم اما دلم با شماست .
۵ : باید برم گاهی حس میکنی زمان رفتن رسیده پس درنگ بی فایده است فقط باید رفت ……. میرم

