Posts Tagged ‘مرگ’

۲۱م مهر
۱۳۸۹
written by لیتل انجل



تو هم همچو ابر بهار
به دشت های فردا ببار
تموم شو، گذر کن، برو
بمون در هزار تا بهار
بارون می باره…بارون می باره…بارون می باره…بارون می باره…







نمیدونم کی‌ و کجا و از چه سنی‌ با مرضیه آشنا شدم…. شد بخشی از زندگیم … خاطرات کودکی … روزای خوب ، روزای بد … خاطرات قشنگ رنگی‌ …خاطرات تلخ…
عمه ای که عاشقش بود و با زمزمه تک تک آواز‌های مرضیه گرمی‌ بخش دوره هم بودنای شبای تابستونمون بود .
دلخوشی‌هایی‌ کوچیک …
نمیدونم کی‌ و کجا … اما اینو میدونم امروز یه چیزی از زندگی‌ کم شد …. چیزی خالی‌ شد …. اصلا مهم نیست که چه عقیده ای داشت، کی‌ بود و چی‌ بود. یه هنرمند بود که من با صداش زندگی‌ کردم و امروز اون بخش از زندگیم خالی‌ شده. صبح, اولین خبر , خبر فوتش بود و من باریدم
همون طور که بارون میبارید…
روحش شاد….














* عاشق این آهنگش بودم همیشه همیشه


پ . ن : دیگه چیزی از بچگیهامون و دلخوشی هاش نمونده! نیستی‌ دیگه تا برامون سنگ خارا بخونی‌ ، بت چین رو کی‌ باید بخونه… دوش دوش؟! مینای شکسته… وای .. از کدوم بگم که کمتر خاطره روش باشه؟ از کدوم؟ نیستی‌ دیگه! روحت شاد!



Previous