Posts Tagged ‘پایان’

۱م اردیبهشت
۱۳۸۸
written by لیتل انجل





هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز …
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری


















میگه: همه آدما اول به خودشون فکر میکنن ، میگه تو هم باید اول به خودت فکر کنی .
میگم: نمیتونم ، نکردم
میگه: باید یه جایی یاد بگیری ، باید از یه جایی شروع کنی
میگم: ولی …
میگه: ولی نداره ، تو اشتباه کردی باید بپذیری و هر اشتباهی یه تاوانی داره باید تاوانش رو پس بدی و خب تاوان دادن درد داره.
میگم: اما این دردش خیلی زیاده … محکوم شدن به جرم نکرده ! من میخوام ثابت کنم هنوز هم هستن کسایی که اول به بقیه فکر میکنن ، من میخوام ثابت کنم این جزو ارزش های انسانیه و من به داشتنش افتخار میکنم
میگه : آخه به چه قیمتی؟ به قیمت نابودی خودت؟؟ تو داری از بین میری نمیبینی؟
میگم : آره دارم نابود میشم اما شاید این نابودی برای کسی زندگی به همراه داشته باشه
میگه : اگه نتونی به خودت اول فکر کنی نمیتونی به هیچ کس دیگه فکر کنی
و من سکوت میکنم ………….

من اینطور فکر نمیکنم ، به من یاد دادن اول دیگران بعد خودت اما تو دنیای امروز این مسخره به نظر میاد و من باید یاد بگیرم اول به خودم فکر کنم














پ. ن : دارم میرم سفر ………. سفری که شاید بازگشتی نداشته باشه ….. باید به حرفاش گوش بدم . باید با خودم خلوت کنم ، باید تکلیف خودمو با زندگیم و دنیای اطرافم معلوم کنم . باید یاد بگیرم مثل دنیای اطرافم باشم دنیایی که همه مون امروز توش زندگی میکنیم … باید یاد بگیرم آدم دنیای امروز باشم تا به خاطر چیزایی که روزی به عنوان فضیلت بهم یاد دادن محکوم نشم … :|






* گریه هایم خاموش
لحظه هایم دلگیر
از سفر می گویم
تا چه باشد تقدیر
خسته ام از ماندن
خسته ام از تردید
عزم رفتن دارم
تا فراسوی امید
گوش بدید ……….





Previous