Posts Tagged ‘کابوس’

۲۹م بهمن
۱۳۸۷
ارسال شده توسط لیتل انجل



راه تاریک

این کابوس کی به پایان می‌رسد؟
- چه بدبختی بزرگی!
می‌خواهم به خانه بازگردم
- به جای گرمای خانه
رنج سرما در استخوان‌های یخ زده‌ام جاری است
در حالی که شوک وحشتناک مردی را می‌نگرم
که جسد همسر مرده‌اش را
زیر آوارهای خانه‌اش یافته است.
ما از کابوس بازگشتیم
همراه با وحشت در قلب‌هایمان
و التماس در چشمان‌مان
ما زاده شده‌ایم
برای آفریدن، برای شادی و زندگی
نه برای ویرانی
.
.
.
لطفا این کابوس را
که واقعاً می‌کشد نه تنها در خیال
پایان بده




پ . ن : بعد یه برونشیت معمولی و ناگهانی و تب شدید و نفس تنگی و چند ساعت تو اورژانس زیر اکسیژن بودن اومدم خونه و تا این لحظه جز کابوس از چرت های نیم ساعته نصیبی نداشتم…
هر بار هنوز تو خواب غرق نشده ، با وحشت و خفه گی از خواب میپرم و شکر میکنم که خواب بوده . میدوم تو جاده ای که قراره به تو ختم شه اما نمیرسم و مردی که چهره اش رو نمیبینم ولی آشناست از پشت سر نزدیک میشه و من هر چه تلاش میکنم به تو نمیرسم ….
نمیفهمم چه مرگمه حتما از شدت تبه و یا دل نگرانی های این روزا و شرایط خاصش و نزدیک شدن به لحظاتی که مدت هاست منتظرش بودم نمیدونم. هر چی که هست مستأسل کرده به شدت .

دلم یه خواب آروم و بی دغدغه تو آغوشت رو میخواد



I wish that when I wake up you’re there
so wrap your arms around me for real
and tell me you’ll stay by side