Posts Tagged ‘گذشته’

۲۹م فروردین
۱۳۸۸
written by لیتل انجل

آری
در مرگ‌آورترین لحظه‌ی ِ انتظار
زند‌گی را در رویاهای ِ خویش دنبال می‌گیرم.
در رویاها و
در امیدهایم!






2381089

باز هم سر درد لعنتی و باز این کابوس همیشگی خواب رو حروم کرد.
صبح با قیاقه داغون میام بیرون از اتاق تا چشم زنداداش میفته بهم میگه چرا این همه به هم ریختی تو؟ انگار داری میری پای جوخه دار ..
میگم : به خدا بدتر از جوخه داره …
میگه :
میگم : …
………
………
میگه : ناشکری به خدا
میگم : آره حق با توئه …….. من ناشکرم … اما تو نمیدونی شکر تو شرایط من یعنی چی!
حوصله ادامه بحث رو ندارم پس میگم باشه شکر … شکر که به خاطر اشتباه گذشته مجبورم ، شکر که هنوز …… شکر …. شکر
























پ . ن : امروز از اون روزهاست که باید خفه باشی و خوشحال تا بقیه راضی باشن از اون گاهی ها که مهم نیست تو چی فکر میکنی و چی میخوای مهم اینه که بقیه چی میخوان ……. تمام بقیه هایی که حتی با وجود همه محبتی که بهت میکنن نظرت و خواستت براشون مهم نیست



پ . ن تر : آره شاکیم امروز و از اون روزاست که حوصله خودم رو هم ندارم اما ………. میرم پی تقدیر اما …..
























* سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست …….